زبان و تفکر- تفکر انتقادی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٧   کلمات کلیدی:

زبان* و تفکر:

زبان(قدرت استفاده از زبان به نحو صحیح و
واضح) در کنار باز اندیشی، شهود*(Intuition) و
خلاقیت*( از ابعاد تفکر انتقادی شمرده شده است.(25)

صالحی در کتاب تفکر انتقادی و تصمیم گیری
بالینی در پرستاری از قول پوتر(2001) و ویلکنسون(2001) چنین می نویسد:«فرد از زبان
برای فهم تفکر خود و ارتباط با تفکر خود استفاده می کند. همچنین استفاده درست فرد
از زبان توانایی او را برای تفکر اصلاح می کند. تفکر و زبان فرآیند های تقریباً
مرتبطی هستند. می توان گفت که توانایی استفاده از زبان تقریباً با توانایی تفکرِ
معنی دار ارتباط دارد. برای یک متفکر انتقادی شدن، پرستار باید قادر به استفاده از
زبان به نحو صحیح و واضح باشد. اگر زبان درهم و برهم باشد باعث تفکر آشفته می شود.
در مراقبت از بیمار نه تنها ارتباط واضح پرستار با بیمار و خانواده مهم است بلکه
توانایی انتقال یافته ها به اعضای دیگر تیم بهداشتی نیز اهمیت دارد. اگر پرستاران
از لغات اشتباه، سخن نامفهوم و غیر مصطلح یا توضیحات مبهم استفاده کنند، ارتباط
مؤثر نخواهد بود. متفکر انتقادی از توضیحات کلّی مبهم و غیر اختصاصی اجتناب می
کند.»(12)

به علاوه مبحث زبان و تفکر از مباحث
پیچیده و در عین حال گسترده در دنیای زبان شناسی، عصب شناسی، معنا شناسی،
روانشناسی و فلسفه به حساب می آید، به دلیل قرابت خاص با موضوع تفکر همواره در این
حوزه مورد بحث بوده است. برخی صاحب نظران معتقدند یک جنبه از پیچیدگی این رابطه به
خود تعریف تفکر باز می گردد که در یک سوی این موضوع قرار دارد. شاید درک رابطه بین
زبان و تفکر به برداشت عمیقتر از تفکر منتهی شود و مسیر ورود به مبحث تفکر انتقادی
را هموار تر نماید. سوال هایی که همچنان در این باره مطرح است، این است که آیا این
دو (زبان وتفکر) از هم تفکیک پذیرند؟ آیا یکی در درون دیگری قرار دارد؟ آیا منبعث
از یکدیگر هستند؟ و رابطه آنها چگونه است؟ (26)

لاریجانی در مقاله ای با عنوان «سقراط
حکیم و اندیشه انسان» در باره آرای  سقراط در
باره پدیده شگفت‏انگیز فکر انسان  به
اختصار چنین می نویسد:

I)

الف: در عالم وجود هیچ موجودى به عظمت
انسان نیست و لذا خالق متعال آنچه در آسمانها و زمین است براى او آفرید. اما در
این عالم صغیر آنچه حقیقتا فارق او با سایر موجودات است «پدیده فکر انسانى» است، لذا همواره مورد توجه حکما و فلاسفه بوده و تلاش
فراوان در فهم آن شده است.

ب: فکر انسان خود از جهات مختلفى قابل بررسى و تحقیق است،
اما در میان آنها سه جهت عمده محور اصلى کاوشهاى فلسفى بوده:

اول: رابطه فکر با حقایق خارجى.

دوم: ماهیت زبان که گویى ظرف فکر است.

سوم: استدلال-یا برهان-که مظهر حرکت فکر
است.

II)

  الف:مهمترین ویژگى اندیشه، هدایت انسان
به سوى حقایق است. این چگونه است که منجم در اتاق خود نشسته و با محاسبات پیچیده
مى‏گوید سه ماه دیگر در فلان روز و فلان ساعت خسوف خواهیم داشت و اتفاقا چنین هم
مى‏شود؟ تفکر در ظرف وجودى منجم و خسوف در فرسنگها بیرون و مستقل از وجود منجّم!

چگونه فکر هدایت به حقایق مى‏نماید؟ این
سؤال محورى و اصلى درباره فکر انسان است.

ب:مهمترین و شاید منحصراً رد پاى تفکر و
مظهر خارجى آن زبان است. زبان تنها براى «ارتباط» و انتقال فکر نیست، اصلا ظرف فکر
است! لذا بررسى ساختار و ماهیت زبان از حیث ارتباط با فکر محور دوم کاوشها در این
زمینه است. (لاریجانی، 1366)

وی(لاریجانی) در ادامه به بیان دو قاعده
محاوره و استذکار  در اندیشه های سقراط
پرداخته و به دو پرسش بالا می پردازد. لاریجانی معتقد است که قاعده محاوره، تفکر
سقراط را درباره دو مظهر مهم فکر یعنى زبان و استدلال (یعنى حرکت فکر) روشن
مى‏نماید. او قاعده محاوره را از زبان آثار سقراط این گونه بیان می نماید:

« سقراط: آیا تو نیز آنچه من«اندیشیدن» مى‏خوانم،
مى‏نامى؟

تئاتئوس:آن«اندیشیدن» تو چیست؟

سقراط: آن سخن لوگوس ‏logos است که نفس انسان با خودش مى‏گوید درباره آنچه
مى‏بیند(دیدن در لسان سقراط معناى وسیعى است که مبناى تئورى معرفت اوست). این طور
به نظر من مى‏آید که وقتى نفس انسان مى‏اندیشد کارى جز مباحثه نمى‏کند، سؤال
مى‏کند و جواب مى‏دهد، اثبات مى‏کند یا نفى مى‏نماید. وقتى نفس در این گیرودار به
تصمیمى قاطع مى‏رسد و دیگر در شک و تردید نیست، مى‏گوئیم که اعتقادى-ایده‏اى-حاصل
شده است. بنابراین آنچه من به دست آوردن یا شکل گرفتن عقیده مى‏نامم در اصل
چیزى«جز صحبت کردن» نیست. و«اندیشه» گفتارى است که نفس نه با کس دیگر بلند بلند و
به جهر، بلکه با خودش و در کمال سکوت مى‏گوید. »

او از قاعده محاوره به اثبات نقش زبان در
شکل گیری تفکر می پردازد و چنین نتیجه می گیرد:

«اول: اینکه فکر در خارج ظرف«زبان» وجود
ندارد! به عبارت دیگر زبان تنها، وسیله تماس و ارتباط با دیگران نیست بلکه در نقش
شکل‏گیرى افکار دخالت دارد.

در فلسفه معاصر این مطلب مبناى دو مسلک
مهم قرار گرفته است: یکى فلسفه تحلیلى متأخر که توسط فرگه، گودل، و تارسکى پایه‏ریزى
شد، و دیگرى علم الوجودOntology
 هایدگر و ژاک دریدا و پول ریکور. مثلا
به این بیان هایدگر توجه نمایید:

«کلمات
و زبان تنها بسته‏بندى‏هایى براى اشیا نیستند که براى خاطر تجارت آنان که مى‏گویند
و مى‏نویسند به وجود آمده باشد. در کلمات و زبان است که اشیا ابتدا وارد هستى
مى‏شوند و سپس در آن مى‏مانند.» (از کتاب هایدگر مقدمه‏اى بر متافیزیک، بخش اول)

دوم: اینکه ماهیت«حرکت فکر» دیالکتیکى
است، یعنى از تمام قواعد و ضوابط حاکم بر«محاوره» تبعیت مى‏کند.»

لاریجانی در بیان قاعده دوم حاکم بر
اندیشه سقراط چنین می گوید:

دومین مبناى سقراط که به قاعده استذکار Anamnesis
یا Recollection
معروف
است، نظر سقراط را در مورد چگونگى ارتباط تفکر با حقایق خارجى روشن مى‏نماید.

الف: نظر بسیار مشهور که از زمان ارسطو
تا حال-به انحاى مختلف پایه عقاید مربوط به ارتباط فکر با حقایق خارجى است-چنین
است که انسان با فکر کردن از ادراکات اولیه مفاهیم نظرى را انتزاع مى‏نماید و سپس
به کمک«برهان» کاخ رفیع دانش را بر پایه آن مفاهیم منتزع بنا مى‏نهد، لذا ربط فکر
با عالم خارج از این مسیر باید روشن شود. سقراط
حکیم این نظر را بکلى رد مى‏نماید و در مقابل آن مسلک خاص خود را بنا مى‏نهد. به
سخن او در مکالمه «منون» گوش فرا دهیم:

«معرفت
از طریق حواس یا اطلاعاتى که از مغز فردى به دیگرى توسط تعلیم منتقل مى‏شود، حاصل
نمى‏گردد. بلکه از راه یادآورى-استذکار-است. استذکار حقایق و معارفى که روح انسان
قبل از هبوط به این زندگى به دست آورده. »

 ب: قاعده استذکار نه تنها در باب معرفت مبنایى
شگرف است بلکه داراى نتایجى در حکمت اولى و همچنین مباحث تعلیمى معرفت شناسى(شناخت
شناسى، بحث المعرفه) است.

لاریجانی معتقد است که روش تدریس سقراط
که با پرسشگری اساسی آغاز می شود نیز ریشه در همین قاعده استذکار دارد:

«فکرى بهتر است که بهتر بتواند حقایق
فراموش شده را به یاد انسان بیاورد.» این خود مبناى مسلک خاص سقراط در امر تعلیم
است که به مسلک سؤال محورى (Question
Oriented)معروف
است (گاهى از آن به مسلک یقظه نیز تعبیر مى‏نمایند)، یعنى نقطه شروع یک کاوش و یا
تعلیم، مطرح شدن سؤالات اساسى و عینى است و البته مطرح شدن سؤال یعنى «سؤالمند» شدن
انسان، نه اینکه صرفا جملات استفهامى بیان شود. روى همین تفکر است که سقراط به
تألیف کتاب یا تعلیم مدرسى اعتقادى ندارد بلکه معتقد است هر کسى را کتاب خاص او
باید.(27)

پاولوف در کتاب «مسائل روانشناسی فکر و
گفتار»  چنین می نویسد:

«چون میان تفکر و زبان (سخن گفتن) ارتباط
ناگسستنی وجود دارد و چون دستگاه سخن گفتن ظاهر کننده فکر عالی بشر است لهذا اعمال
دستگاه تکلم در فعالیت های عالی بشر تحت مطالعه قرار گرفته و ضمناً اعمال اصلی که
عبارت از تفکیک و تعمیم تحریکات سلسله اعصاب است نیز بررسی شده است.» (28)

او در ادامه از قول یکی از روانشناسان
چنین می گوید :

«تفکر من اغلب با دهان بسته ولی با تکلم
گنگ یعنی با حرکت عضلات زبان در داخل دهانم انجام می یابد و اما در مواردیکه می
خواهم تصور من برای اظهار به دیگران حفظ شود با خود حرف می زنم» (28)

این روانشناس با اشاره به  اهمیت افعال دستگاه تکلم در فکر بشر عقیده مند
است که در تکلم درونی(فکر) حرکت اعضا دستگاه حرکتی وجود دارد ولی این حرکات آنقدر
مهم نیست بلکه توافق دستگاه حرکتی تکلم با دستگاه شنوایی حائز اهمیت است. و اضافه
نموده است که اساس تکلم گنگ و زمزمه مخفی توافق عضلات دستگاه تکلم با احساساست قوه
شنوایی می باشد.

بعضی ها تصور می کنند که در تقریر مخفی و
یا تکلم درونی کلمه ها محو می شوند این وضع را(فکر مطلق) می نامند. این اشخاص در
تصور خود اشتباه می کنند زیرا در تکلم درونی(فکر)، تحریک ضعیف در دستگاه حرکتی
وجود دارد و این تحریک ضعیف در دستگاه شنوایی عکس العمل شدید ایجاد می کند و رفلکس
هایی که قبلاً در اثر تحریکات عصبی ترکیب یافته زنجیر وار  به جریان می افتد و میان دستگاه حرکتی و شنوایی
همبستگی بوجود می آورد.

تکلم درونی  یعنی فکر برای دیگران بی صدا می باشد ولی برای
فکر کننده ولواینکه گرفتگی اعمال دستگاه حرکتی به منتها درجه برسد صدای داخلی باقی
می ماند.این نظریه با دلایل فیزیو لوژیکی عالی اعمال سلسله اعصاب کاملا ً وفق می
کند.»(28)

هومبولت(Wilhelm von Humboldt -1835-1767) معتقد بود: «تفاوت میان زبانهای گوناگون، تفاوت در آواها و
نشانه‏ها نیست بلکه تفاوت در جهان‏بینی‏هاست. » و ورف نیز بر همین باور است.(29)

ادوارد ساپیر بیش از بیش از شصت سال پیش‏
بر این عقیده بود که:

رابطه ی میان زبان و تجربه را نادرست درک
کرده‏اند. زبان برخلاف آنچه ساده‏لوحانه می‏پندارند فقط سیاهه ی منظمی از فقره‏های
مختلف تجربه‏ای که می‏توان بدان استناد کرد نیست؛ بلکه سازمان سمبلیک و مستقل و
خلاقی نیز هست که نه فقط به تجربه‏ای که بخش اعظمش بدون کمک زبان به دست آمده است‏
ارجاع می‏کند؛ بلکه حدود و ثغور تجربه را هم زبان براساس کمال صوری خود برای ما
تعیین می‏نماید. همچنین به این علت که ما ناآگاهانه انتظارات ضمنی خود را که بر
اثر وجود زبان در ما ایجاد شده به قلمرو تجربه فرا می‏افکنیم، زبان برای ما تجربه
را در چارچوبی مشخص قرار می‏دهد.» ساپیر می‏افزاید که استحکام این ادعا هنگامی به
ثبوت می‏رسد که زبانهای هند و اروپایی را، که‏ کم ‏وبیش مشابه ‏هم‏اند، با
زبانهایی مقایسه کنند که تفاوت بارزی با آنها دارند؛ مانند زبانهای بومیان‏ افریقا
و امریکا. (29)

ادوارد ساپیر - به عنوان برجسته ترین
دانشجوی بواس و به قولی برجسته ترین زبانشناس آمریکایی اوایل قرن بیستم- معتقد است
که بشر طوری آفریده شده که بتواند به طور طبیعی راه برود، پس راه رفتن فعالیتی
ذاتی و زیست شناسی است امّا سخن گفتن فرق می کند. البته چون ساپیر از لحاظ فکری
ذهن گراست، منکر ذاتی بودن قوه نطق نیست. او می گوید انسان طوری آفریده شده که
بتواند سخن بگوید، امّا این همه ناشی از این واقعیت است که انسان منحصراً در طبیعت
زاده نشده، بلکه در آغوش جامعه ای پرورش یافته است که مسلماً او را به سنت ها و
آداب و رسومش رهنمون خواهد شد. جامعه را از زندگی حذف کنید تا ببینید که علیرغم
حذف جامعه، انسان شیوه راه رفتن را یاد خواهد گرفت. امّا اگر او را از جامعه دور
نگه دارید، هرگز رسم سخن گفتن را نخواهد آموخت. (26, 30)

سخن گفتن هیچ گونه محدودیتی ندارد و این
تنوع نا محدود زبان انسانی، در گذر از یک گروه اجتماعی به گروه اجتماعی دیگر بدان
سبب است که زبان هر گروه، میراث تاریخی محض آن گروه است، یعنی حاصل کاربرد اجتماعی
مداوم و دیر پای آن گروه است که در طول تاریخ، زبان کارکردی غیر غریزی و اکتسابی و
فرهنگی داشته است.(26)

بنجامین لی ورف این نظر ساپیر را در
سلسله مقاله‏هایی‏ بسط داده است. وی می‏گوید که زبان‏ نوعی منطق و چارچوب عام
ارجاع را تشکیل می‏دهد و بدین طریق هر زبان تفکر سخن‏گویان خود را شکل می‏بخشد. او
همچنین مدعی است که هرجا فرهنگ و زبانی باهم رشد کرده باشند، ارتباطهای مهّمی میان
جنبه‏های عام دستور زبان و ویژگیهای آن فرهنگ، در کل، موجود است. ورف‏ برای اثبات
این نظر، زبانهای سرخ‏پوستان امریکا و به ویژه زبان هوپی (HoPi)
را
با زبانهای اروپایی‏ مقایسه کرد و تفاوتهای زبانهای اروپایی با یکدیگر در مقام
مقایسه با تفاوتهای آنها با زبان هوپی‏ چنان ناچیز بود که آنها را با عنوان کلی
زبان میانگین استاندارد اروپایی (European
Standard Average ) گروه‏بندی
کرد. (29)

مقوله‏ای که نوعاً آن را تفکر می‏نامیم
باید هم در بر گیرنده ی ادراک باشد و هم آنچه شاید بتوان‏ سازمان مفهومی تجربه
نامید. بنابراین ورف می‏گوید که در زبان شانی (Shawnee) تمیز کردن‏ تفنگ با سنبه را چنین توصیف می‏کنند: «نقطه‏ای خالی و متحرک و
خشک را با ابزاری هدایت‏ کردن.» چنین توصیفی قطعاً تفاوتی در نظام تفکر را نشان
می‏دهد. در زبان انگلیسی تأکید بر اشیا و اجسام مادی است، درحالی‏که در زبان شانی
تأکید بر امور دیگر است. براساس بعضی نظریه‏ها، اگر چنین تفاوتهایی در نظام تفکر
را به اندازه ی کافی گسترش دهند به فلسفه‏های گوناگون می‏رسند. به هر جهت آنها
تفاوتهایی در اندیشه را نشان می‏دهند که با تفاوتهای زبانها ارتباط دارند.(29)

این بینش درباره زبان به شکل گیری نظراتی
چون نسبیت زبانی و جبر زبانی و یا فرضیه های سایپر-ورف و نظریه های قوی و ضعیف
منجر گردیده است.

«اصل نسبیت در زبان» یکی از بحث
برانگیزترین دیدگاه هایی است که بر محور ارتباط میان زبان، تفکر و فرهنگ شکل گرفته
است. این اصل به نام بنیان گذاران آن، ادوارد ساپیر (Edward Sapir,1939-188)* و بنجامین لی ورف* (Benjamin
lee whorf, 1897-1941) تحت
عنوان «فرضیه‌ ساپیرـ ورف»، و بواسطه اینکه نخستین فرمول بندی آن توسط ورف انجام
گرفته است بیشتر به نام فرضیه «ورف» شناخته می شود. این فرضیه با عمری نزدیک به
هفتاد سال همواره بخاطر ابهامات موجود در تعاریف بنیادین خود در معرض تفسیر ها و
تعبیر های گوناگون و ابهامات مضاعف بوده است. بهرتقدیر به دنبال وقفه ای نسبتا
طولانی، در یکی دو دهه اخیر اندیشمندان با توجهی احیا شده به بررسی این
فرضیه و آزمایش آن در زمینه های گوناگون پرداخته اند.(30)

بطور کلی در میان نظریه های مربوط به
زبان دو موضع افراطی در باب ارتباط میان زبان و تفکر مطرح شده است. دیدگاه نخست بر
این اصل تکیه دارد که زبان صـرفا «پوششی» است کـه بر طبقه بندی های عادی اندیشه
اهل هر زبان منطبق بوده و بعبارتی زبان «لباس اندیشه» است. دیدگاه دیگر زبان را
همچون «قالبی» در نظر میگیرد که طبقه بندی های اندیشه بر مبنای آن شکل میگیرند. از
این رو فرضیه ساپیر-ورف فرضیه ای «قالب باور» بشمار می رود که بر مبنای آن «زبان
شکل دهنده اندیشه است» (ورف، 1940: 117)، و در تضاد با دیدگاه کل گرایانه ای قرار
دارد که معتقد است یک اندیشه واحد را میتوان به شکل های مختلف بیان نمود بی آنکه
در محتوای اصلی آن تغییری پدید آید.(30)

فرضیه ساپیرـ ورف را متشکل از دو اصل
زیربنایی میدانند:

1)    
«جبرگرایی در
زبان»، یعنی زبان تعیین کننده اندیشه است، و

2)     «نسبیت در زبان»،
یعنی زبان های متفاوت جهان بینی های مختلفی ایجاد می کنند. جبرگرایی در زبان در
افراطی ترین شکل خود بدین معنی است که فرایندهای شناختی در انسانها از یک ساختار
همگانی منطقی که مقدم بر زبان و مستقل از آن باشد برخوردار نبوده، و عملکرد ذهن هر
فرد و ادراک وی از جهان کاملا توسط ماهیت و الگوهای زبانی که وی به آن سخن میگوید
تعیین میگردد.

لازم به ذکر است که این نسخه از فرضیه
بدلیل شواهد فراوانی که در مقابل آن قرار دارد (مثلا امکان پذیری ترجمه از زبانی
به زبان دیگر که این امکان در شکل افراطی فرضیه تا حد زیادی رد شده است) اکنون
دیگر از مدافعان چندانی برخوردار نیست. افرادی که امروزه در زمینه شناخت بهتر
فرضیه مزبور فعالیت می کنند به نتایجی دست یافته اند که بطور چشمگیری راه را برای
پذیرش نسخه ای میانه رو از آن هموار ساخته است، نسخه ای که نه بر نفوذ کامل زبان
بلکه بر تاثیر نسبی آن بر اندیشه مبتنی است. (30)

اگرچه به قولی می توان در جستجوی ریشه
های این فرضیه تا زمان ارسطو به عقب بازگشت، در واقع اغلب صاحب نظران بر نقش عمده
ویلهلم فون هامبولت در شکل گیری دیدگاه ساپیر- ورف تاکید دارند.

وی هامبولت* معتقد بود که شعور زبانی و
قوانین تفکر برای همگان یکسان است، جهان بیرونی نیز که از طریق حواس انسانها
دریافت میشود برای همگان یکسان است، و در عین حال بعضی از طبقه بندی های زبانی از
قبیل افعال و ضمایر شخصی نیز همگانی محسوب میشوند ولی در مجموع این یکسانی ها مانع
ایجاد گوناگونی های زبانی نمی گردند. وی زبان و اندیشه را با یکدیگر برابر میدانست
و در فرضیه معروف خود موسوم به «جهان بینی» به صراحت اعلام کرد که مخرج مشترک و
وظیفه کلی همه زبان ها «تعیین اندیشه» بوده و تنوع زبان ها نه در تنوع آوایی و
نشانه ای، بلکه در تنوع نگرش ها به جهان است.(30)

از این دیدگاه حقیقت در همه جای جهان
یکسان نیست و این بر عهده زبانهاست که در انطباق با تاریخ خود به کشف حقیقت
بپردازند. وظیفه زبان انتقال جهان بیرونی به درون ذهن است که زبانهای مختلف این
کار را به شیوه های گوناگونی انجام می دهند و بدین ترتیب هر زبان به شکلی متفاوت
از جهان دست می یابد.(30)

فرانتس بواس* - انسانشناس و زبانشناس
بسیار برجسته آلمانی الاصل آمریکای شمالی یکی از نافذترین شخصیت های انسانشناسی در
اوایل قرن بیستم - اگرچه در آثار خود اشاره چندانی به هامبولت نداشته است، به شدت
تحت نفوذ آرای وی قرار داشت. طبقه بندی های زبانی، به ویژه طبقه بندیهای دستوری و
گوناگونی آن ها در زبان های مختلف بسیار مورد توجه وی قرار داشتند. او این طبقه
بندی ها را دارای خصلتی خودکار و ناخودآگاه میدانست، و معتقد بود که اصول و قواعد
شکل گیری یک زبان تا حد زیادی برای کسـانی که بـه آن زبان سخن می گویند ناشناخته
است. وی همچنین با اشاره به کارکرد زبان در سازمان دهی تجربه، مایل بود که هر زبان
را به عنوان مشروط کننده جهان بینی اهل آن زبان در نظر بگیرد. بعدها وی بر پایه
مطالعات میدانی خود بر زبان های بومی آمریکا و مقایسه آنها با زبان های هند و اروپایی،
نظریه هامبولت را به این صورت تغییر و گسترش داد که در هر زبان تنها بخشی از
اندیشه کاملی که ما در ذهن داریم بیان میگردد، و هر زبان صرفا به انتخاب بعضی از
مفاهیم مستقل از تمامیت اندیشه گرایش دارد. به عبارت دقیق تر، تقسیم بندی های
موجود در هر زبان قادر به تعیین اندیشه نیستند بلکه صرفا می توانند بخشی از تمامیت
آن را به بیان درآورند.(30)

لووسوویچ ویگوتسکی* روانشناس روسی است که
در مورد رشد تفکر و زبان کار کرده است. او معتقد است که گفتار نمی تواند از طریق
عوامل ذاتی یا فطری باشد، بلکه الگوها و سطوح تفکر، در نتیجه عادت شدن فعالیتهایی
که در نهاد اجتماعی است، رشد می یابد. او در تحقیقات خود به سه نتیجه می رسد:

1)رشد تفکر 2) رشد زبان 3) ارتباط بین دو مورد بالا

به طور کلی ویگوتسکی چنین نتیجه می گیرد
که کودک تفکر و زبان را جدا از یکدیگر شروع می کند. او صحبت کردن کودکان را  از بدو تولد تا سن 7 تا 8 سالگی به چهار مرحله
رشدی تقسیم می کند. فرآیندهای رشدی با صحبت های نامفهوم یا بدون فکر آغاز می شود
و از طریق رشد طبیعی و ساده و صحبت های خود مدارانه، به رشد درونی می رسد.(31)

به عقیده ویگوتسکی در کودکان خردسال
مانند حیوانات، تفکر بدون زبان انجام می گیرد. «به عنوان مثال، کوشش کودکان در ماه
های اول زندگی برای حل کردن مسائلی مانند دستیابی به اشیای و باز کردن درب، موردی
از تفکر بدون زبان است. همچنین غان وغون کردن اولیه کودکان با هدف جلب توجه با
خوشحال کردن بزرگسالان موردی از زبان بدون تفکر است.» (17)

در حدود دو سالگی منحنی های مجزای تفکر
پیش زبانی(prelinguistic/preverbal
thought) و زبان
پیش عقلی(preintellectual
speech) به هم
می رسند؛ در نتیجه، تفکر زبانی و زبان عقلانی می شود. (نمودار1-1)




 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 






نمودار 1-1:  الگوی ویگوتسکی

با این حال در این نظریه زبان و تفکر
بطور کامل در هم نمی آمیزند و همواره نوعی استقلال در آنها ادامه می یابد(نقل قول
از: چایلد، 2004).(17) ویگوتسکی معتقد
است در فاصله 2 تا 7 سالگی، زبان هم نقش درونی یعنی هدایت و جهت دهی به تفکر و هم
نقش بیرونی یعنی انتقال نتایج تفکر به دیگران را ایفا می کند. با این حال، از آنجا
که کودک هنوز قادر به متمایز کردن این دو نقش یا دو کار کرد نیست، اتفاقی رخ میدهد
که پیاژه آن را گفتار خود محورانه نامیده است. بنا به گفته گرین(1975)، «کودک
درباره نقشه ها و اعمال درونی خود بلند حرف می زند و بین گفتار با خود و گفتار با
دیگران (گفتار اجتماعی) تمایزی قایل نمی شود» (ص:74). پس از هفت سالگی، کودک
میآموزد که استفاده آشکار از زبان را به موقعیتهایی محدود نماید که می خواهد با
دیگران ارتباط برقرار کند؛ و در همین زمان است که نقش تفکر زبان، یعنی نقشی که
زبان در تفکر بازی می کند، به صورت «گفتار درونی» درونی می شود.(17)

پیش از آن‏که مبحث رابطه ی میان زبان و
اندیشه را به پایان آوریم شاید مناسب باشد که آنچه را خواسته‏ایم اثبات کنیم و
آنچه را نخواسته‏ایم از نظر بگذرانیم. ما در جستجوی پیوندها و روابط علّی‏ میان
زبان از یک ‏سو و اندیشه از دیگر سو بوده‏ایم. ما مدّعی تأثیر واژگان و صرف؛ مقدّم
بر همه، بر ادراک شده‏ایم و مدعی تأثیر روشهای ترکیب جمله‏بندیها بر اندیشه، و
مقدم بر همه بر لایه ی انتزاعی‏تر اندیشه، شده‏ایم. در هیچ موردی نه ادعا کرده‏ایم
و نه خواسته‏ایم ادعا کنیم که زبان یگانه عامل مؤثر، یا حتی مقدّمترین عامل مؤثر، بر
اندیشه است. در هیچ موردی مدعی نشده‏ایم که رابطه ی علّی در جهت‏ معکوس عمل
نمی‏کند. زیرا خصلت استمرار زبان و نیز این حقیقت که قوم در سیر زمان تغییر
می‏کند، این موضوع را کاملا محتمل می‏سازد که شرایط محیط، سازمان اجتماعی و
شیوه‏های غالب‏ اندیشه، زبان را در معنای گسترده ی آن تغییر دهند. اما این امر
مانع از این نمی‏شود که زبان بر رشد اندیشه فرد تأثیر داشته باشد؛ و همه  ادعای ما نیز همین است. به علاوه مدعی نیستیم که
مطالعه ی یک‏ زبان، فی نفسه کافی است تا خصلت کلی اندیشه ی سخن‏گویان آن زبان را
نشان دهد. تا حدی شناخت‏ عمومی از فرهنگ سخن‏گویان آن زبان ضروری است؛ و در واقع
باید شک کرد که خصوصیات‏ اساسی اندیشه ی یک قوم را بتوان از مطالعه ی زبان آن به
دست آورد، بی‏آنکه دانش وسیعی از فرهنگ آن‏ داشت. سرانجام
استدلال نکرده‏ایم که زبان تأثیری تحمیلی بر اندیشه دارد؛ یعنی زبان فقط شیوه‏های‏
معینی از ادراک و سازمان بخشیدن به بیان را امکان‏پذیر و بقیه را ناممکن می‏سازد.(29)

از مجموعه شواهدی نظیر آنچه در بالا
گذشت، اکثر روانشناسان این‌طور نتیجه می‌گیرند که یادگیری و استعمال زبان به عنوان
دستگاهی از علایم آوایی قراردادی اختصاص به انسان دارد. تکامل زیستی انسان و رشد و
توسعه فوق‌العاده‌ی دستگاه عصبی او، به او امکان می‌دهد که چنین دستگاه پیچیده‌ای
را بیاموزد و بکار برد. زبان تنها شرط و تنها عامل موثر در تفکر و دیگر فعالیت‌های
عالی ذهن نیست ولی زبان توانایی انسان را در تفکر و دیگر فعالیت‌های ذهنی به میزان
معجزه‌آسایی بالا می‌برد تا جایی‌که می‌توان گفت تفکر و استدلال در مراحل عالی و
بسیار مجرد از زبان غیر قابل تجزیه است. در این مراحل، تفکر یعنی زبان و زبان یعنی
تفکر. بدون زبان می‌توان تصور کرد که تفکر و دیگر فعالیت‌های عالی ذهن در انسان
وجود داشته‌باشند، ولی مسلما این فعالیت‌ها در مراحل ابتدایی باقی می‌ماند، چنانکه
در بسیاری حیوانات دیگر باقی مانده‌اند، و هرگز تا این درجه پرورده نمی‌شوند.(32)

روانشناسان زبان میگویند که «تفکر بدون
استفاده از زبان ممکن است ولی این نوع تفکر بسیار ابتدایی است و قدرت تجرید در آن
بسیار ضعیف است تا آنجا که شاید نتوان بر آن نام تفکر اطلاق کرد.»(32)