تفکر انتقادی- فلسفه زبان* و زبان
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۸   کلمات کلیدی:

نگاهی به فلسفه زبان* و زبان
فلسفه :

 

«فلسفه
نبردی با جادوشدگی ذهن ما به وسیله‌ی زبان است.» ویتگنشتاین

اگرچه
بحث پیرامون این موضوع «سر دراز دارد» و در مجال این  مقاله گنجد، آنچه شایسته بیان است این است که :

به دلیل
درهم تنیدگی تفکر، زبان و واقعیت، و این که 
نوع برداشت از چنین رابطه ای میتواند «قضاوت» - که یکی از مهمترین عناصر در
تعریف تفکر انتقادی است- را به شدت تحت تأثیر قرار دهد، ضروری به نظر می رسد که
موضع روشنی در مقابل چنین پرسشی داشته باشیم. لذا 
شاید بتوان گفت، نوع برداشت از رابطه بین این سه مقوله و نیز نحوه تأثیر در
قضاوت های فرد، و در نهایت نحوه به کار گیری این قضاوت ها، می تواند تعیین کننده
میزان موفقیت فرد در فرآیند تفکر انتقادی و نیل به سوی ارزش حقیقی باورها و اعمال
باشد.

اهمیت
زبان برای انسان دست کم، دو دلیل دارد، اول این که؛ اگر نگوییم زبان مهمترین وجه
تمایز انسان از سایر موجودات است، حداقل یکی از مهمترین آنهاست. حتی بعضی اعتقاد
دارند که هیچ چیز به اندازه زبان حقیقت وماهیت انسان را آشکار نمی کند. دوم آن که؛
به اعتقاد بعضی از فیلسوفان منشأ بسیاری از معضلات فکری ـ فلسفی بشر معلول سوء
استفاده یا استفاده سوء از زبان است.(33)

تحلیل
پدیده های زبانی که شأن معرفت شناختی و فلسفی دارند یکی از دغدغه های اصلی
فیلسوفان، به ویژه فیلسوفان تحلیلی در قرن بیستم بوده است. به نحوی که بسیاری از فیلسوفان،
زبان را محور فلسفه دانستند و قرن بیستم را قرن فلسفه زبان اعلام کردند.(33)

اغلب
فیلسوفان، روانشناسان و معناشناسان تا دهه‌های اخیر زبان را منفک از مقوله شناخت و
واقعیت فرض می‌کردند. به عبارت دیگر، مقوله شناخت جدا از ساختار زبان تصور می‌شد و
زبان ابزاری جهت بیان وقایع محسوب می‌گشت. در مقابل این گرایش، رویکرد نوین
زبانشناسان قرار دارد که با این مسأله بنحوی کاملا ً متفاوت برخورد می‌کند. به
تعبیری، زبان نه تنها در بیان واقعیات و شناخت پیرامون بی‌تأثیر نیست بلکه در ساخت
واقعیت‌ها نیز مؤثر است. به بیان دیگر، زبان مستقیماً دنیای بیرون را منعکس نمی‌کند
بلکه بازگو کنندة مفاهیم انسانی و تعامل وی با جهان است.(34)

بقول
هالیدی* (1993، ص 8)، زبان در آنِ واحد بخشی از واقعیت، سازندة واقعیت و استعاره‌ای
برای واقعیت می‌باشد. (34)

تحلیل
فعل سخن گفتن از جنبه زیستی و طبیعی کار چندان دشواری نیست، اما به لحاظ
معناشناختی مستلزم پدیده های شگفت انگیزی است. ما با خروج مشتی اصوات از دهان و یا
نگاشتن علائمی بر کاغذ، اخبار، توصیف، امر، نهی، پرسش و افعال دیگری از این دست
انجام می دهیم و سخن خود را به اوصافی چون با معنا و بی معنا و صادق و کاذب متصف
می کنیم.

تلاش
برخی از فیلسوفان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به نهضتی و جریان فلسفی
منتهی شد که از آن به فلسفه تحلیلی* تعبیر می شود. فلسفه تحلیلی در اواسط قرن
بیستم پس از انتشار کتاب تحقیقات فلسفی ویتگنشتاین در ۱۹۵۳ دچار تغییر و تحولات
شگرف شد. تلقی جدید و متمایزی که ویتگنشتاین از زبان به دست داد موجب شد که بحث
افعال زبانی یا افعال گفتاری به عنوان یکی از مباحث مهم فلسفه زبان درآید. نظریه
افعال گفتاری نظریه ای کلی است که هدف اصلی آن تحلیل و بررسی مسائل فلسفه زبان،
بویژه افعال زبانی است. در نهضت فلسفه تحلیلی دو رویکرد روش شناختی قابل تشخیص
است؛

1)
بررسی رابطه زبان و واقعیت که این رویکرد عمدتاً با این پرسش سر و کار دارد که
«چگونه معنای مؤلفه های یک جمله معنای کل جمله را تعیین می کند؟» کارهای فیلسوفانی
چون راسل، ویتگنشتاین متقدم، کارنپ، کواین و دیویدسن در این رویکرد جای می گیرند.

2)
بررسی رابطه زبان و ذهن که بیشتر با استعمال الفاظ و زبان به عنوان بخشی از رفتار
انسان سر و کار دارد و سعی می کند به این پرسش که «نسبت میان معنا و استعمال یا
معنای الفاظ و مقاصد گوینده الفاظ چیست » پاسخ دهد. فیلسوفانی چون ویتگنشتاین
متأخر، آستین، گرایس و سرل در زمره مهم ترین فیلسوفانی اند که به رویکرد دوم تعلق
خاطر دارند.

توضیح و
تبیین نحوه ربط و نسبت زبان با واقعیت یکی از علایق اصلی فیلسوفان زبان است. اغلب
فیلسوفان تحلیلی در دوره کلاسیک گمان می کردند که کار اصلی زبان (الفاظ و جمله ها)
این است که واقعیتی را (صادق یا کاذب) توصیف کند. چنین تحلیلی از نحوه ارتباط زبان
و واقعیت فیلسوفان تحلیلی پوزیتیویست را به این باور کشاند که گزاره های زبانی یا
توصیفی اند و یا ارزشی. گزاره های ارزشی تجربه پذیر نیستند، بلکه صرفاً احساسات و
عواطف شخصی را اظهار می کنند. چنین گزار هایی طبق معیاری که پوزیتیویست های منطقی
برای معناداری به دست داده بودند بی معنایند، زیرا تجربه پذیر نیستند و به لحاظ
فلسفی نیز چندان اهمیتی ندارند. اما گزاره های توصیفی نقش مهم و اساسی زبان را که
نشان دادن و نمایاندن واقعیت است، به عهده دارند. گزاره های توصیفی که گزاره های
معناداری هستند به گزاره های تحلیلی و تألیفی تقسیم می شوند. از نظر پوزیتیویست
ها، این دو تقسیم قطعی، هم سرشت کل زبان را تعیین می کند و هم وظیفه فیلسوف را
معلوم می سازد.

جان
لنگشاو آستین* تلقی یاد شده از زبان را انکار کرد و به نحو تأثیرگذاری نشان داد که
نقش اصلی زبان صرفاً اخبار - صادق یا کاذب - از واقعیت نیست، بلکه با زبان، افعال
متنوع و بسیاری می توان انجام داد. آستین نخستین فیلسوفی بود که بیان کرد در میان
اظهارات زبانی طبقه مهمی وجود دارد که دارای صورت جمله های خبری اند. با این حال،
نه صادق اند و نه کاذب، زیرا قصد گوینده از ادای این جملات تصویف وضع و حال و یا
واقعیتی نیست، بلکه انجام یک فعل به وسیله همین جملات است. توجه به نکته یاد شده
آستین را بر آن داشت که به جای تمایز میان گزاره های توصیفی و ارزشی تقسیم دیگری
را جایگزین کند. از نظر او، اظهارات یک گوینده را می توان به دو دسته تقسیم کرد:

1)    
اظهارات انشایی

2)    
اظهارات اخباری

مطالعات دقیق تر و عمیق تر آستین به زودی نشان داد که
تقسیم اظهارات به اخباری و انشایی نیز نادرست است، زیرا تمام آنچه وی درباره
اظهارات انشایی صادق می دانست درباره اظهارات اخباری نیز صادق است. بنابراین، از
نظر آستین، آنچه تا پیش از این بخشی از اظهارات زبانی تلقی می شد، همه اظهارات
زبانی را دربرمی گیرد. وی اعلام کرد که تمام اظهارات زبانی از سنخ اظهارات انشایی
و از مقوله فعل اند.

آستین همه اظهارات زبانی را از مقوله فعل می داند و نظریه
افعال گفتاری را برای تحلیل همین افعال زبانی به کار می گیرد. وی سعی می کند با
تمایز میان سه سطح متفاوت از افعالی که انسان هنگام سخن گفتن انجام می دهد، نظریه
ای جامع عرضه کند؛

الف)
فعل تلفظی

ب) فعل مضمون در سخن

ج) فعل ناشی از سخن

در سطح اول، گوینده واژه هایی را اظهار می کند که معنای خاصی دارند. در سطح دوم،
گوینده واژه ها را برای افاده بار خاصی به کار می گیرد و در سطح سوم، گوینده با
اظهار عبارت های زبانی در مخاطب خود عکس العمل و تأثیری پدید می آورد.

این مثال را در نظر بگیرید: گوینده به مخاطب می گوید
«پنجره را ببند». گوینده در اظهار این جمله نخست واژه های معناداری اظهار کرده؛
یعنی فعلی انجام داده است که آستین از آن به فعل تلفظ واژه های معنادار تعبیر می کند.

علاوه بر این، گوینده با اظهار این جمله امر کرده است؛
یعنی اظهار او حاوی بار محتوایی «امر» است، به گونه ای که نفس اظهار جمله - البته
با قیود و شرایطی - به معنای انجام فعل گفتاری امر است. آستین از این فعل به فعل
مضمون در سخن تعبیر می کند. حال اگر جمله یاد شده مخاطب را وادار کند که پنجره را
ببندد، گوینده فعل سومی نیز انجام داده که عبارت است از تأثیری که بر مخاطب
گذاشته، که این تأثیر از سخن او ناشی شده است. آستین این تأثیر را فعل ناشی از سخن
نامیده است.

محور
تحلیل در نظریه افعال گفتاری، فعل مضمون در سخن است نه فعل ناشی از سخن. از این
جهت تمایز میان فعل مضمون در سخن و فعل ناشی از سخن برای فهم دقیق و درست نظریه
افعال گفتاری بسیار مهم است.

فیلسوفان تحلیلی پس از آستین نیز بر آن تأکید کرده اند. اما تمایزی که آستین میان
فعل تلفظی و فعل مضمون در سخن قائل شده از جانب بعضی از فیلسوفان، ازجمله جان سرل،
نقد شده است.

بعد از مرگ آستین شاگرد او جان سرل شرح و بسط نظریه افعال
گفتاری را به عهده گرفت و تقریر جامع و نظام مندی از آن به دست داد و به شایستگی
از عهده این کار برآمد. جان سرل در کتاب «افعال گفتاری» نشان می دهد که تحقیق
درباره زبان بدون بررسی ماهیت و نحوه کار ذهن ناتمام است. زبان و افعالی که با آن
انجام می دهیم جزو واقعیت های نهادی و اجتماعی اند و مطالعه زبان در پرتو مطالعه
ذهن با این واقعیت که زبان پدیده ای اجتماعی است، منافاتی ندارد. چنین تحلیلی سرل
را به موضوع فلسفی بسیار مهم دیگری به نام واقعیت اجتماعی  متوجه ساخت.(33)

دراین
بخش به طور نمونه آرای دو نفر از فلاسفه زبان درباره مسائل فوق می پردازیم:

ویتگنشتاین: *

ویتگنشتاین
از فلاسفه ای است که در حوزه فلسفه زبان از جایگاه ویژه ای برخوردار است. بسیاری
نظریات او را نقطه عطف مهمی در فلسفه تحلیلی می دانند.

معروف
است که ویتگنشتاین در طول حیات خود طی دو دوره، دو فلسفه را به وجود آورد که
هرکدام تازگی ها و نوآوری های خاص خود را دارد؛ وجه جامع آن دو این است که به
مسأله زبان از دید فلسفی می پردازد.(35)

این
موضوع در زندگی فلسفی او آنچنان بارز است که دو شخصیت از ویتگنشتاین در ادبیات
فلسفی به وجود آورده است: «ویتگنشتاین متقدم» 
و «ویتگنشتاین متأخر».

در
فلسفه متقدم مسأله اصلی نسبت بین زبان و جهان است که ویتگنشتاین تئوری تصویری را
مطرح می سازد. در فلسفه متأخر، ویتگنشتاین معتقد است اساسا فلسفه وظیفه دیگری
برعهده دارد و آن اینکه چون مشکلات فلسفی زاییده سوءتفاهمند باید ریشه آن را
بشناسند و آن این است که بازی های زبانی را با هم خلط می کنیم. در این جا دیگر
نباید دنبال معنا رفت، باید به کاربرد زبان توجه کرد.

در یک
کلمه، فلسفه ویتگنشتاین بر آن است تا حد و مرز زبان را مشخص سازد: با زبان چه
چیزهایی را می توان بیان کرد و چه چیزهایی را نمی توان.

ویتگنشتاین
متقدم آن‌چنان که از سخن‌رانی‌اش بر می آید معتقد بود که زبان برای بیان جهان به
خصوص در مباحث متافیزیکال و فراماد‌ه‌یی ناکافی و حتی ناکارآمد است. به این معنی،
زمانی که ما در باره‌ی امری فرامادی صحبت می‌کنیم، عموما از تشبیهات استفاده می‌کنیم،
اما اگر تمام این تشبیهات را در باره‌ی امر فرامادی مد نظر برداریم و آن‌گاه به آن
بنگریم، می‌بینیم که چیزی نمی‌ماند چون هر آن‌چه که گفته‌ایم فقط تشبیه و استعاره
بوده است.(36)

گفتنی‌ست که این
ناکارآمدی زبان در دیدگاه ویتگنشتاین متقدم فقط وابسته به امر فرامادی نمی‌شود و
حتی برخی از گفته‌های ما در باره‌ی مادیت را هم شامل می‌شود. وقتی ما فرضا می‌گوییم
این دره ترسناک است، این گزافی و جعل انسان است و نه بیان حقیقتی در باره‌ی دره.(مثال
از: سروش دباغ) در توضیح این گفته‌ باید گفت وقتی که ما خصوصیت ترسناک بودن را به
دره نسبت می‌دهیم، این بیان‌کننده‌ی خصوصیت دره نیست، مثلا اگر ما بگوییم درّه
عمیق است این معنی را می‌دهد، چون ما آن را با دّره‌ی دیگری مقایسه کرده‌ایم و می‌گوییم
این درّه در برابر درّه‌های دیگر عمیق‌تر است، اما زمانی که ترسناکی را به دره
نسبت داده‌ایم، این برخاسته‌یی‌ست از قیاس ابعاد دره با ابعاد خودمان و این جعل
ماست، یعنی منتسب کردن خصوصیتی که مربوط به دره نبوده و ما به آن منتسب کرده‌ایم.(36)

در کل
باید گفت از دیدگاه ویتگنشتاین متقدم هر آن‌چه که آدمی گفته و بسیاری از تفکرات و
گفته‌های این موجود دو پا در باب امور مادی جعل انسان است نه بیان واقعیات. او در
این رابطه چنین می‌گوید: «فلسفه نبردی با جادوشدگی ذهن ما به وسیله‌ی زبان است.» (36)

عمده
نظریات ویتگنشتاین متقدم در رساله منطقی- فلسفی وی مکتوب شده است. او(ویتگنشتاین
متقدم) در «رساله» معتقد بود هدف فلسفه توضیح منطقى اندیشه است.

آموزه
هاى ویتگنشتاین در «رساله منطقى- فلسفى» پژواکى از نظریه «اتمیسم منطقى» راسل است
که پوزیتیویست هاى منطقى و دیگر پیروان تحلیل زبانى در این دوره را تحت تاثیر
قرار دارد.

قصد
«راسل» از گزینش «منطقى» تحکیم این موضع بود که از طریق تحلیل مى توان حقایقى
بنیادى درباره چگونگى کارکرد هر زبانى را کشف کرد و این کشف هم به نوبه خود ساختار
بنیادى آنچه را که زبان به قصد توصیفش به کار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او
از کلمه اتمیسم این بود که ماهیت ذره اى نتایج را برجسته سازد. ویتگنشتاین در
«رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفکرات و حل مسائل فلسفى از طریق فهم
صحیح زبان معرفى مى کند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظیر رابطه میان زبان و
واقعیت، ماهیت منطق، مفهوم عدد، علیت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى،
دین و زندگى بود.از دیدگاه ویتگنشتاین متقدم آنچه قابل بیان کردن است معادل آن
چیزى است که اندیشیدن درباره آن امکان پذیر است در نتیجه با درک منطق زبان امکان
حل مسائلى که ناشى از عدم فهم صحیح زبان است فراهم مى آید. آموزه هاى رساله را مى
توان در پنج اصل صورت بندى کرد:

1- زبان از قضایاى پیچیده اى تشکیل
شده است که مى تواند از طریق تحلیل به قضایاى کمتر پیچیده تجزیه شود تا در نهایت به
قضایاى بنیادى یا ساده برسیم. در واقع زبان باید درپى تحلیل به عناصرى نهایى تجزیه
شود که دیگر به اجزاى سازنده کوچک ترى تجزیه پذیر نیستند. در این حالت زبان مشتمل
بر قضایاى بنیادى است که تصویر واقعیت اند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى کند
تا قضایاى مرکب را پدید آورند.

در بند
۲۲/۴ رساله آمده است «یک قضیه بنیادى شامل نام هاست، این قضیه شبکه اى یا رشته اى
از نام هاست» و در توضیح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نویسد: «یک نام یعنى شى، شى معنى آن
است». بنابراین قضایاى بنیادى، ترکیبى از زنجیره هایى از نام ها هستند که به
مفهومى دقیقاً منطقى درک مى شوند و تمام قضایاى معنى دار دیگر با این قضایاى
بنیادى ساخته مى شوند. قضایاى بنیادى به لحاظ تشبیه با شیمى، قضایاى اتمى هستند و
قضایاى مرکب، قضایاى مولکولى.

۲-
متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعیات پیچیده اى تشکیل یافته است که مى توان از
طریق تحلیل در نهایت به واقعیات اتمى ساده آن برسیم که جهان کلیتى از این واقعیات
ساده است.

وقتى
زبان باید در پى تحلیل به عناصر نهایى تجزیه شود که به اجزاى سازنده کوچک تر قابل
تجزیه نیست، چون زبان بازنمایى واقعیت است پس جهان هم باید متشکل از امورى واقعى
باشد که به تمامى بسیط اند. در سطح زبانى قضایاى اتمى ساده ترین احکامى هستند که
مى توان درباره جهان صادر کرد و واقعیت هاى اتمى مرکب از اشیاى ساده اند (همانند
قضیه بنیادى که مرکب از اسم هاست و اسم یعنى شى)که مى توانند به مفهوم دقیقاً
منطقى درک شوند. که اصل بعد جمع اصل یک و دو است.

3-
ماهیت زبان نیازمند قضایاى بنیادى است و قضایاى بنیادى یا اتمى به لحاظ منطقى
واقعیات اتمى را تصویر مى کند.این نظریه که به «نظریه تصویرى معنا» شناخته مى شود،
جان کتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق این نظریه، زبان تصویر واقعیت است و
واقعیات در زبان منعکس مى شوند به عبارت دیگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى
تابد. ویتگنشتاین در دوره متقدمش جهان را متشکل از اشیایى بسیط، مجزا و بدون تغییر
مى داند که تنها روابط میان آنها دستخوش تغییر مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى
پدید مى آید. این وضع و حال ها (States
Of Affairs) زمینه
ساز ایجاد امور واقع مى شوند که جهان از آنها به وجود مى آید. از دیدگاه او میان
جهان و زبان تناظرى یک به یک حاکم است یعنى اتم ها یا اشیاى بسیط سازنده عالم، به
وسیله نام ها و اسم ها در زبان بیان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضایاى بنیادى
یا اتمى؛ توصیف امور واقع نیز به وسیله قضایاى مرکب صورت مى گیرد که از به هم
پیوستن قضایاى بنیادى پدید مى آیند. در نتیجه از دیدگاه او جهان عبارت است از وضع
و حال هاى موجود. پس مى توان دیدگاه ویتگنشتاین متقدم را اینگونه نشان داد که امور
واقع همان قضایاى مرکب، وضع و حال ها قضایاى بنیادى و اشیاى بسیط همان اسم ها
هستند.

۴-
برطبق نظریه تصویرى معنا تنها قضایایى که واقعیات را تصویر مى کنند یعنى قضایاى
علمى معنا دار هستند.

ویتگنشتاین
در بند ۵۳/۶ رساله مى نویسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنین خواهد بود چیزى نگویى
مگر آنچه که بشود گفت یعنى قضایاى علم طبیعى، یعنى چیزى که هیچ ربطى به فلسفه
ندارد و هر گاه که کسى بخواهد چیزى ما بعد الطبیعى بگوید برایش اثبات کنى که
نتوانسته به برخى علائم در قضایایش معنى بدهد هرچند که این کار آن فرد را راضى نخواهد
کرد، این روش تنها روش اکیداً درست است.»

بنابراین
در نزد ویتگنشتاین روش صحیح در فلسفه اثبات این معنى است که هر قضیه متافیزیکى
خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظریه معنى دارى خود در «رساله» را نقد کرد و از
آن دست کشید. البته نظریه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پیش است.

5-  قضایاى متافیزیکى، اخلاقى و الهیاتى اظهاراتى
هستند که به لحاظ تجربى قابل شناخت نیستند چون این قضایا، ارتباطى با آنچه که مى
توان تجربه کرد ندارد. ویتگنشتاین براین باور بود که رساله منطقى- فلسفى از طریق
آنچه که درباره زبان و جهان بیان کرده است اخلاق و دین را به منزله امورى که تنها
مى توانند خود را ظاهر سازند و نمایش دهند اما توصیف پذیر نیستند، روشن ساخته است.
از دیدگاه او اخلاق و الهیات امورى هستند که نمى توان بیانشان کرد. آنها خود را
آشکار مى سازند و در واقع امر راز آمیز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نویسد:
«بنابراین ممکن نیست که قضایاى اخلاقى وجود داشته باشند، قضایا نمى توانند چیزى را
که والاتر است ابراز کنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گوید: «آشکار است که نمى توان
اخلاقیات را به زبان آورد. اخلاقیات متعالى هستند» همچنین در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده
است: «غالب قضایا و پرسش هایى که در آثار فلسفى دیده مى شوند، کاذب نیستند، بلکه
بى معنى هستند. بنابراین ما به پرسش هایى از این دست نمى توانیم پاسخ دهیم بلکه
تنها مى توانیم اثبات کنیم که بى معنى هستند و تعجب آور نیست که عمیق ترین مسائل
فى الواقع اصلاً مسئله نیستند.»(37)

آخرین
جمله«رساله»-اثر ویتگنشتاین در دوره فلسفی نخستین خود- «چیزى که نتوان درباره اش
سخن راند باید درباره اش خاموش ماند» یک حقیقت بدیهى نیست که شاید کسى آن را بپذیرد،
زیرا معنایش آن است که قلمروى وجود دارد که درباره اش هیچ چیز نمى توان گفت.(38)

ویتگنشتاین در ابتدای کتاب «جستارهای
فلسفی» با آوردن عبارت هایی از آگوستین* (Augustine) به نقد
آن می پردازد. او پس از ذکر عبارت های آگوستین از آن چنین برداشت می کند که «هر
لفظ معنایی دارد. این معنا در ارتباط دو سویه با لفظ است. این معنا همان چیزی است
که لفظ به جای آن می نشیند.» آنگاه توضیح می دهد که: «اگر یادگیری زبان را چنین
توصیف کنید به نظر من ابتدا درباره اسم هایی مانند میز، صندلی، نان و اسم اشخاص می
اندیشید و در نهایت درباره بقیه اسم ها نیز فقط به عنوان چیزهایی که باید مواظب
آنها بود خواهید اندیشید.»  پس از این
سخنان است که ویتگنشتاین معنا را کاربرد تلقی می کند. اما آنچه ویتگنشتاین به
عنوان برداشتی از نظریه آگوستین در نخستین پاراگراف کتاب پژوهش های فلسفی آورده
چیزی جز نظریه تصویری خود او در دوره اول فلسفی اش نیست. پذیرش نظریه تصویری معنا
در پی پذیرش اتمیسم منطقی* و تقسیم گزاره ها به گزاره های اولیه و مرکب و نظریه
مطابقت حاصل شد. از این رو ویتگنشتاین با نفی نظریه تصویری معنا، نظریه اتمیسم
منطقی خود را نیز نفی می کند. نفی نظریه تصویری معنا از سویی دیگر به معنای نفی
ذات گروی نیز هست. چنین نیست که لفظ برای شیئی معین وضع شده باشد و در تمام
کاربردها لفظ فقط و فقط بر یک شی دلالت کند. به همین منوال نفی نظریه تصویری معنا
که توجه را به کاربرد لفظ معطوف می کند به معنای کناره گیری از رویکرد زبان صوری
نیز قلمداد می شود. در واقع ویتگنشتاین با نگاه جدیدی که به کاربرد لفظ پیدا می
کند رویکرد زبان طبیعی  را اتخاذ می کند
رویکردی که توجه خود را به کاربردهای مختلف یک لفظ در موقعیت های مختلف معطوف می
نماید. با نفی ای که ویتگنشتاین از نظریه تصویری معنا که در دوره اول فلسفی خود به
آن اعتقاد داشت به نظریه بازی های زبانی روی می آورد. بر اساس نظریه بازی های
زبانی که محصول دوره دوم فلسفی اوست و در کتاب «جستارهای فلسفی» به آن پرداخته شده
است. هر لفظ دارای کاربردهای مختلفی است. کاربردهای مختلف لفظ با توجه به نحوه های
مختلف زندگی است که لفظ در آنها کاربرد دارد. این بدان معنا است که لفظ در هر نحوه
زندگی دارای کاربردی متفاوت از نحوه زندگی دیگر است. علت این امر آن است که قواعد
حاکم بر معناداری الفاظ در هر نحوه زندگی متفاوت از نحوه زندگی دیگر است. تفاوت
قواعد حاکم بر معناداری الفاظ در نحوه های مختلف زندگی به گونه ای است که تسری
قواعد یک نحوه زندگی به نحوه زندگی دیگر امری نادرست است.(39)

او( در
دوره دوم فلسفه خود) توجه خود را به نقشى که زبان در شکل دادن به شخصیت آدمى و در
تعامل میان افراد یک جامعه بازى مى کند، معطوف داشت. از این جهت کل محتواى «پژوهش
هاى فلسفى» بررسى در باب ماهیت زبان و جامعه و ارتباطات پیچیده میان آن دو است.
آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدین صورت خلاصه بندى کرد:

۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان که ابزارها براى کارکردهاى مختلف به کار
برده مى شوند، واژه ها یا بیان هاى زبانى نیز براى کاربردهاى مختلف به کار گرفته
مى شوند. اگرچه برخى قضایا براى تصویر کردن واقعیات استفاده مى شوند اما برخى دیگر
چنین نیستند.

در
نظریه اتمیسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد
که وظیفه آشکار ساختن آن به عهده فلسفه است. ویتگنشتاین در حقیقت این فرضیه را
مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر این اعتقاد است که زبان همانند
ابزار یا آلتى است که مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتیجه هر
تلاشى براى تعیین چگونگى کارکرد زبان به کمک تنظیم تعداد اندکى از قواعد، به مانند
آن است که بگوییم ابزارى نظیر پیچ گوشتى فقط براى باز کردن و بستن پیچ کاربرد دارد
و از یاد ببریم که پیچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز کردن در قوطى ها یا چفت کردن
پنجره ها هم به کار مى رود.

او در
دوره متقدمش بر این باور بود که زبان باید ساختارى انعطاف ناپذیر داشته باشد و
بدون قواعد هیچ زبانى ممکن نیست. اما در دوره متاخر این عقیده را ابراز کرد که
قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند کسى که خط کشى در دستش است و کاربرد
آن را نیاموخته باشد. قواعد نمى توانند کسى را مجبور کنند و حتى نمى توانند او را
هدایت کنند مگر آن که فرد بداند که چگونه آنها را به کار برد. شناخت این انعطاف
پذیرى زبان ویتگنشتاین را به اصل دوم مى رساند.

۲-
افراد درگیر بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگیر بازى زبانى
متفاوتى نسبت به الهیون هستند و معناى قضیه باید در زمینه آن فهمیده شود یعنى
برحسب قواعد بازى اى که قضیه جزیى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعالیت
اجتماعى قاعده مند است که در آن کاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ کتاب «پژوهش
هاى فلسفى» مى نویسد: «کل زبان، شامل زبان و اعمالى را که در آن بافته شده است،
بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گوید: «منظور او از بازى زبانى در اینجا،
برجسته ساختن این واقعیت است که سخن گفتن به زبان بخشى از یک فعالیت یا بخشى از یک
صورت زندگى است».ویتگنشتاین با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى،
مفهوم بازى زبانى را توضیح مى دهد. استاد مثلاً فریاد مى زند «نیمه» و وردست باید
یک «نیمه» بیاورد. سخن ویتگنشتاین این است که معنى کلمه «نیمه» را کاربردش در
فعالیتى که استاد و وردست انجام مى دهند تعیین مى کند. به عبارت دیگر آدمى زبان را
در درون یک جامعه و در جریان آنچه ویتگنشتاین از آن به عنوان «شکل زندگى» یاد مى
کند فرا مى گیرد. معانى واژه ها کاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهیم نیز
که به وسیله واژه ها بیان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى
معنا و محتواى خاص خود را مى یابند.

3- زبان
شخصى و خصوصى امکان پذیر نیست و در این خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب
بیرونى بى فایده اند. ویتگنشتاین از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى
براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى کند. او از طریق بررسى کاربرد زبانى درد نشان مى
دهد این واژه معناى خود را نه از طریق رجوع به درون بلکه با توجه به محیط پیرامون
پیدا مى کند. از دیدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا تولید مفاهیم عمومى و
ایجاد زبان مشترک براى تفهیم و تفاهم میان آدمیان باشند. ویتگنشتاین بر این باور
است که از طریق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر کسى بخواهد بدین طریق
زبان بیاموزد باید از قبل بر بخشى از زبان، یعنى بازى زبانى اشاره کردن، احاطه
داشته باشد.او تعریف از طریق اشاره را هم در مورد امور بیرونى و هم در مورد امور
درونى مانند درد صحیح نمى داند و منکر این بود که افراد به حالت درونى و شخصى خود
دسترسى مستقیم دارند. مثلاً اگر کسى بگوید مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶
کتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنین تاکید دارد که اجزاى تشکیل دهنده اندیشه تنها در
زمینه شکل زندگى ما به دست مى آیند و فهم مى شوند. فراگیرى مفاهیم از طریق یادگیرى
زبان در درون یک جامعه معین امکان پذیر است. از دیدگاه او قواعد به وسیله جمع و
براساس توافق کسانى که در یک شکل زندگى با یکدیگر مشترک اند ساخته مى شود و به
صورت خصوصى نمى توان از یک قاعده پیروى کرد. به طورى که در بند ۳۸۴ کتاب پژوهش هاى
فلسفى مى نویسد: «شما مفهوم درد را وقتى یاد گرفتید که زبان را یاد گرفتید».

4-
رسالت فلسفه تبیین امور نیست بلکه روشنگرى و توصیف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش
یافتن دیدى روشن از وضع امور است و نه کسب معرفت بیشتر.

در بند
۱۲۶ کتاب پژوهش ها مى نویسد: «فلسفه فقط همه چیز را پیش روى ما قرار مى دهد و نه
چیزى را توضیح مى دهد و نه چیزى را استنتاج مى کند چون همه چیز آشکارا در معرض دید
است چیزى براى توضیح نمى ماند».

به
اعتقاد او فلسفه یکى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نیست و قضایاى تبیینى و
توضیحى جایى در فلسفه ندارند و همان گونه که در بند ۲۵۵ مى گوید: «پرداخت یک
فیلسوف به یک مسئله همانند مداواى یک بیمارى است». او وظیفه فیلسوف را در پژوهش
هاى فلسفى اش این مى داند که ببیند مردم چگونه در کاربردهاى متعارف از زبان کمک مى
گیرند.در بند ۱۲۷ کتاب مى نویسد: «کار فیلسوف عبارت است از گردآوردن یادآورى ها
براى یک مقصود خاص.»(37)

گونار
سونسون در مقاله ای خلاصه نظریات ویتگنشتاین را 
درباره فلسفه زبان چنین می نگارد:

اولا ً
«مسائل فلسفى‏» عارضه‏اى است‏برآمده از الگوهاى فرهنگى و یا زبانى نابسامان و
خطاآلوده که نمونه بارز آن را مى‏توان در فرهنگ و تمدن غرب جست‏وجو نمود.

ثانیاً
«از آنجایى که «مسائل فلسفى‏» ساخت اندیشه و تفکر را متشکل مى‏سازند، ساختار زبانى
را نیز سازمان مى‏بخشند و بالعکس.

ثالثاً
این‏گونه مسائل آنچنان چارچوب فکرى و رفتارى بشر را شکل مى‏دهند که انسان آن را
عین حقیقت مى‏پندارد.

ویتگنشتاین
جهت رهایى از «وضع‏» فوق دو راه حل زیر را پیشنهاد مى‏نماید:

الف. کسب
بصیرت: انسان از طریق بصیرت و کسب آگاهى، که در صورت «کار فلسفى‏» نمایان و ظاهر
مى‏شود، قادر خواهد بود که بر «مسائل فلسفى‏» فائق آید و لامعنى بودن آن‏ها را به
اثبات برساند. نتایج‏حاصل از کسب بصیرت منجر به رفع ابهام و فریفتگى انسان مى‏گردد
- این راه‏ حلّ ویتگنشتاین تعلق به انسان‏هاى فکور و اندیشمند دارد و لهذا از بردى
محدود در جامعه برخوردار است.

ب. راه‏
دیگر رهایى که از نظر ویتگنشتاین داراى حوزه وسیعى است، آموزش و پرورش است. از
آنجایى‏که الگوهاى فرهنگى - زبانى پدیدآورنده اخلاق و آداب خاص خود مى‏باشد و از
این طریق انسان را دعوت به کژ راهه مى‏نمایند، لهذا براى مقابله و رویارویى با
عوارض و عارضه‏هاى ناشى از آن مى‏باید به گسترش آگاهى‏ها و تربیت عمومى همت گماشت
تا بدین شیوه نقش این‏گونه الگوها در جامعه زایل گردد.(40)

چامسکی*
فیلسوف زبان معاصر نیز درباره موضوع زبان و اندیشه نظریات گسترده ای دارد.:

عقل
گرایانی همچون چامسکی منبع معرفت و یا شناخت انسان را «عقل» می دانند، در حالیکه
به نظر تجربه گرایانی چون لاک، برکلی و هیوم، شناخت انسان از تجربه سرچشمه می
گیرد. دکارت معتقد است که فهم ما از جهان خارج، بر اساس یک سری ایده است که از
طریق تجربه کسب نمیشوند، بلکه ذاتی انسان هستند.(26)

نظریه
چامسکی در باره ذاتی بودن زبان در طول سی سال اخیر تاثیر قابل توجهی بر روی
روانشناسی و تعلیم و تربیت بجا گذاشته است. هم پیروان و هم مخالفان چامسکی معتقدند
که این نظریه اطلاعات زیادی در زمینه زبان در اختیار بشر قرار داده است.(41)

بسیاری
ترجیح می دهند این گونه فکر کنند که انسان 
به وسیله محیط شکل می گیرد. به عنوان مثال، رفتار گرایان معتقدند که زبان و
دیگر جنبه های دانش و اعتقادات ما و به طور کلی فرهنگ ما به وسیله تجربه تعیین می
شود. تفکر مارکسیستی نیز معتقد است که انسان حاصل کار، تولید، تاریخ و جامعه
است(مرسر، 2000). شاید بتوان برخی از دیدگاه های انتقادی تحلیل کلام امروزی در
زبان شناسی را متأثر از این گونه دیدگاهها دانست. در مقابل دیدگاه های مطرح شده در
خصوص زبان و تفکر، دیدگاه خرد گرایانی چون چامسکی قرار دارد. برای چامسکی یک
توانایی طبیعی همچون زبان، صرفا ً مانند نحوه یادگیری راه رفتن می باشد. به سخن
دیگر،  زبان واقعا ً چیزی نیست که شما آن
را یاد می گیرید، بلکه چیزی است که بر شما عارض می شود. چامسکی بر این باور است که
نقش محیط بر قوه نطق، تنها در حد یک محرک است. بر این اساس، تجربه، نحوه عملکرد
ذهن را تعیین نمی کند، بلکه آن را تحریک می کند و موجب می شود که به شیوه عمدتا ً
از قبل تعیین شده خود کار کند و البته محیط به عنوان محرّک باید به اندازه کافی
غنی باشد تا تحریک لازم صورت پذیرد.(26)

نکته
اساسی در نظریه وی این است که افرادی که سخن گفتن را می دانند می توانند جملات
بسیار زیادی را تولید و درک کنند. حتی اگر این جملات را هرگز قبلا ً یاد نگرفته و
نشنیده باشند. به نظر او موجودات بشر دارای یک مکانیسم ذاتی گفتار هستند که او این
مکانیسم را «طرح اکتساب زبان»(LAD
=language acquisition device) نامیده است. او معتقد است که ساختار اصلی تولید گفتار
ذاتا ً در بشر وجود دارد. مغز به گونه ای سازماندهی شده است که می تواند کلمات و
سخنان پراکنده و ظاهرا ً بی ربط موجود در اطراف خویش را دریافت کرده و آنها را
سازماندهی کند و جملات و سخنان قابل درک تولید نماید. در فرآیند کسب زبان کودکان
فقط احتیاج دارند که پیچیدگی های مربوط به زبان فرهنگی که در آن زندگی می کنند را
یاد بگیرند و نیازی ندارند که ساختارهای اساسی زبان را کسب نمایند. زیرا که این
ساختارها در به طور ذاتی در آنها وجود دارند.

چامسکی
معتقد است که زبانهای مختلف موجود در جهان تنها از نظر ظاهری با هم فرق دارند. او
این خصوصیات ظاهری زبان ها را «ساختار سطحی» می نامد. خصوصیات اساسی و زیر بنایی
زبان های مختلف موجود در جهان یکسان است و زبان ها از این نظر با هم تفاوت دارند.
او این خصوصیات زیر بنایی را «ساختار عمیق» می نامد. او معتقد است که برخی جملات
ممکن است از نظر ساختار سطحی هیچ فرقی با هم نداشته باشند اما ساختار عمیق آنها با
هم متفاوت باشند. مثال:

A-(They)[are eating
(apples)]

B-(They)[(are)(eating
apples)]

جمله
اول این معنا را می رساند که افرادی درحال سیب خوردن هستند و جمله دوم این معنا را
می رساند که آن سیب ها برای خوردن هستند. ساختار سطحی این دوجمله یکسری کلمات است
که به طور متوالی دنبال هم امده اند، اما منظور از ساختار عمقی این جملات قصد یا
منظوری است که توسط آنها بیان می شود.

از سوی
دیگر ممکن است دو جمله ساختار عمقی یکسان داشته باشند اما ساختار سطحی آن ها
متفاوت باشند:

A-Ali opened the door

B-The door was opened
by ali

چامسکی
معتقد است که در انتقال پیام به دیگران ساختار عمقی درونی تبدیل به ساختار سطحی می
گردد و از طریق این ساختار های سطحی پیام به دیگران منتقل می شود. وقتی که شخصی
پیامی را از شخص دیگری دریافت می کند، ساختار های سطحی دریافت شده از طرف مقابل را
تبدیل به ساختار عمقی نموده و ان را درک می کند. زیر بنای اساسی این انتقال پیام
به طور ذاتی در درون افراد بشر موجود است. او اعتقاد ندارد که بشر ذاتاً  به زبان های مختلف مجهز است، بلکه معتقد است که
انسان ظرفیت استفاده از زبان ها و گرامر را با خود به دنیا می آورد.(41)

او(چامسکی)،
که نظریات خود را دنباله اندیشه‌های دکارت می‌داند، معتقد است که کودک انسان آن‌چنان
ساخته شده که ذهن او در هنگام تولد، از ساخت بنیادی زبان تصورات ناآگاه و پیش‌ساخته‌ای
دارد و همین شالوده فطریست که یادگیری زبان را برای او تا این حد آسان می‌کند. به
نظر او، وجود اشتراک زبانهای انسانی که در سرتاسر جهان پراکنده‌اند، بسیار بیشتر
از وجوه اختلاف آنهاست. در واقع، زیر قیافه متفاوت زبانها، یکنواختی فراوانی
مشاهده می‌شود. این یکنواختی‌ها یک دسته اصول کلی هستند که ناظر بر ساخت همه
زبانها می‌باشند و امروز به آنها «همگانی‌های زبانی» یا «جهانی‌های زبانی» (language
universals) گفته می‌شود. همگانی‌های زبانی تظاهر
مفاهیم کلی و پیش‌ساخته‌ای است که ذاتی ذهن همه انسانها است و از راه تکامل در طول
هزارها سال حاصل شده و امروز جزو ویژگیهای جدانشدنی افراد نوع انسان شده است.
چامسکی می‌گوید:

«اگر
زبانی به طور مصنوعی ساخته می‌شد که برخی از این اصول کلی را نقض می‌نمود، آن‌وقت
آن زبان یا هرگز آموخته نمی‌شد یا اینکه با سهولت و کارایی که یک کودک طبیعی هر
زبانی را یاد می‌گیرد، فراگرفته نمی‌شد.» باید توجه داشت که چامسکی نمی‌گوید زبان
ارثی است، بلکه می‌گوید شالوده‌های فراگیری زبان فطری یا ژنتیکی هستند.(32)

چامسکی*
این کتاب«زبان واندیشه» به نقد آرای فرگه وهومبلت پرداخت به این دلیل که فرگه از
یک زبان کامل سخن می گوید که ازنظر منطق کامل باشد و با منطق سازگار باشد یعنی یک زبان صد در صد علمی
مانند زبان ریاضی. او معتقد است که هومبلت در تعریف خود به خلاقیت زبان توجه داشته اما درباره فرایند
های زایا در زبان، سکوت کرده است و مشخص نکرده است که این فرایندها به توانش مرتبط است یا به کنش.(15)

چامسکی
در این بحث و در کتاب های دیگرش به خلاقیت زبان می پردازد و این خلاقیت در زبان را به
مرجع دیگر ذهن ارتباط می دهد که دستور همگانی زبان را می سازد. چامسکی می گوید:
«کانون توجه زبان شناسی باید مساله خلاقیت آزاد باشد، یعنی توانایی هر فرد برای
ساخت و درک «عبارات آزاد»ی که نوعا تازه اند و هر یک هم از آوا وهم از معنا
برخوردارند. به عبارت دقیق تر، هدف زبان شناسی کشف این نکته است که ساخت های زیربنایی این
توانایی، چگونه «در ذهن سخنگویی پدید می آیند» که بدون داشتن هیچ آموزشی در دستور
زبان و صرفا با شنیدن و درک جملات بی شماری... مفهومی از ساخت آن ها را انتزاع می
کند که برای قالب بندی جملات خود او به اندازه کافی معلوم ومشخص اند. به باور
چامسکی با وجود درستی این آرا در مورد زبان اما این آرا به فراموشی سپرده شده است و در
مقابل، نظر سوسور و رفتارگرایان بیشتر نفوذ واهمیت پیدا کرده است. چامسکی با این
سخن خود می خواهد بیان کند: ابزاری که زبان از آن استفاده می کند محدود است اما
زبان از این ابزار محدود استفاده نامحدود می کند، همین استفاده نامحدود به
خلاقیت زبان و به توانایی زبانی ای که نیروی زاینده زبان در ذهن نامیده می شود منتهی می شود.

چامسکی
با تاکید به آرای دکارت (که زبان را یک ویژگی منحصر به انسان می دانست) به جنبه خلاق
زبان می پردازد و چینن نتیجه می گیرد که جنبه خلاق کاربرد عادی وروزمره زبان، یعنی نامتناهی
بودن زبان به عنوان وسیله بیان آزادانه افکار، ومتکی نبودن آن به محرک وعامل برونی است. بنابراین
باید گفت چامسکی به دانش زبان باور دارد، دانشی که تعیین کننده آن اصول ذاتی و
زیستی است. از این روی چامسکی زبان را به برونی و درونی تعبیر می کند که اصطلاح
برونی با گفتار و درونی به ذهن مرتبط است. او زبان  را دانشی ذاتی می داند که یکی از ظرفیت های
همگانی بشر
است. این ظرفیت همگانی را چامسکی «دستور همگانی» می نامند که سبب خلاقیت زبان می شود. خلاقیت
زبان از نظر چامسکی دو جنبه دارد: خلاقیت قاعده مند وخلاقیت قاعده گردان. نوع اول
خلاقیتی است که هیچ گونه تغییری در زبان به وجود نمی آورد و آن همان فرایندی است که
سخنگوی بومی زبان به طور مرتب و به طور روزمره برای تولید وفهم جمله های تازه در
زبان خود، به کار می بندد. به بیان دیگر، چون زبان یک نظام قاعده مند است سخنگوی بومی
زبان با توسل با آن قواعد و بدون تغییری در آن ها قادر است جمله های جدید تولید کند
و جمله های جدیدی را که دیگران تولید کرده اند، بفهمند. خلاقیت نوع دوم به تغییرات
ونوآوری هایی که در زبان حادث می شود، می انجامد و در نتیجه قواعد دستوری زبان را تغییر می دهد. (15)

چامسکی و دیدگاه حوزه ای به زبان:

فودور
(1989،1983) در چارچوب دیدگاه چامسکی، رویکردی حوزه ای به زبان و ذهن دارد. البته
نگاه حوزه ای ذهن اثری است از فودور، امّا کلیه زبان شناسانی که در چارچوب دیدگاه
زبان شناسی حوزه ای به تحقیق مشغولند، عملکرد حوزه ای ذهن را قبول دارند. پیرامون
این رویکرد درباره رابطه ذهن(تفکر) و زبان معتقدند که ذهن انسان از حوزه های
مختلفی تشکیل شده است که در تعامل با یکدیگر هستند.

چامسکی
علاوه بر قایل بودن به استقلال قوه نطق و دانش زبانی از دیگر قوای ذهن از قبیل هوش،
تفکر و استدلال منطقی، اصول و ملاحضات اجتماعی و فرهنگی ناظر بر کاربرد های زبانی،
کاربرد شناسی، فرآیندهای روانشناسی دخیل در ادراک و گفتار و ... باور دارد که بخش
تشکیل دهنده نظام زبان از قبیل نحو، واژگان، واج و معنا نیز مستقل از هم می باشند.
پس اگر ما بتوانیم شواهدی دال بر ارتباط بخش های زبان با هر یک از حوزه های دیگر
موجود در ذهن ارائه کنیم، در واقع توانسته ایم رابطه فکر و زبان را نشان دهیم.

کوروش
صفوی در مقدمه ترجمه کتاب «زبان و ذهن» در نقد چامسکی چنین می نویسد:

«آنچه
نوام چامسکی در این مقالات مطرح می سازد با  آرای امروز تفاوت بارز دارد. پویایی او در باز
بینی آرای گذشته اش  و جرح و تعدیل آن ها
ستودنی است، اما شاید همین نکته باعث شود که بتوان به لحاظ روش شناسی تاریخی بر او
خورده گرفت. با نگاهی گذرا به آثار زبان شناختی وی که دوره ای چهل ساله را در بر
می گیرد، پرسش عمده ای در شناخت وی پیش رو قرار می گیرد و در نهایت مشخص نیست که
دیدگاه چامسکی چیست و جایگاه وی در تاریخ این علم کجاست. مروری بر مطالبی که به یک
باره در دوره ای مردود تلقی می گردد و سپس در دوره ای دیگر به کمک همان شیوه
استدلال مورد تأیید قرار می گیرد، می تواند مؤید این ادّعا باشد.» (42)

داوری
در باره کارکرد زبان در جهان امروز چنین می گوید: مطالعه جدی درباره زبان مطالعه
درباره تمدن است و مطالعه در تمدن هم جدا از رسیدگی به امر زبان نیست. مطالعات
علمی که به طور قراردادی زبان را جدا از متن تمدن ملحوظ می دارد و یا چنانکه در
جامعه شناسی زبان می بینیم به چگونگی تغییر و تطور معنی ظاهری کلمات و عبارات و
نحوه ادا و بیان آنها می پردازد، فقط می تواند راهنما و مددکار این پژوهش جدی باشد
وگرنه تفکر درباره ذات زبان را نمی شود در این حدهای انتزاعی گنجاند. طرح مسأله
زبان همان پرسش از ذات بشر است و پژوهش دربارة بشر از پژوهش در زبان او منفک نیست.(43)

یک چنین پژوهشی است که به ما امکان می دهد اساس علم و ماهیت آن و ذات تمدن را
دریابیم و نحوه تفکر یا اعراض از تفکر و غفلت را که وضع بشر امروزی است درک کنیم.
البته اکتفا به بررسی زبان به صورتی که هست ما را به جایی نمی رساند؛ حتی اگر گمان
کنیم که بحث و فحص و انتقاد هنر معاصر می تواند ما را از سرگردانی نجات دهد، در
اشتباهیم. با زبانی که دیگر مضمون خود را از دست داده و بیان کننده افکار و احوال
نیست- و اگر به بیان تفکر گذشته هم بپردازد ماهیت آن را در زبان روزمره قلب می کند
و نابود می سازد- بحث و فحصها هم هیچ و بی معنی می شود.(43)

آیا همه
راهها بسته است و نوع بشر دیگر آینده ای ندارد؟ و آیا نمی شود عالمی و آدمی از نو
ساخت؟ چه کسی به این سؤال ، پاسخ می دهد؟ قبل از اینکه بخواهیم به این پرسش پاسخ
بدهیم باید ببینیم زبان اصیل که زبان شعر و زبان اشارت است چیست.(43)

این بخش را با سخنان آنسن در مقدمه کتاب
زبان و اندیشه چامسکی به پایان می برم: «زبان موضوعی به مراتب جالب تر و مهمتر از
آن است که تنها در اختیار عالم کهنه نگر فقه اللغه یا تقلیل گرای(Reductionist) معاصر
باقی بماند، زیرا در این میان وحدتی وجود دارد که از دو فرض نشئت می گیرد. یکی از
دو فرض را بر این می گذارد که رابطه میان روان آدمی و گفتار به مراتب پیچیده تر از
حدّی است که بتوان دریافت. و فرض دوم بر 
این پایه است که زبان اگر چه یکی از راههای ارتباط ما با دیگران است، ولی
نه تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و احساس نیز هست، به گونه ای که تحلیل
صرفاً عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح شیمیایی گل سرخ برای توصیف این گل به دست
نخواهد داد.(44)

کلام
همانا قدرت است. قدرت است زیرا به نیروهای نهانی و پر رمز و راز حیات می بخشد. نقش
و کار کلام برانگیختن نیروهایی است که تا کنون پنهان یا سترون بوده اند. و تنها در
انتظار فرمان کلام بوده اند تا بر انها پرتو افکند، آشکارشان سازد و امکان ورودشان
را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. این همان نیرویی است که انسان از همان بدو
پیدایش تمدن به کلام نسبت داده است. زبان نوعی روند رهایی از خرد گرایی مفهوم
مدار، منطقی یا استدلالی است. زبان نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط
برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد، بلکه امکان تجسم را نیز میسر می سازد، و
درک شمّی زبان نخستین نقش و عمل همان نیروی واحد و یگانه ای است که خرد نامیده می
شود. زیرا از این پس است که می توانیم از پذیرش منفعل داده های حسی، به نگرشی
تازه، سازنده و خود جوش از کل عالم گذر کنیم. بدین سان، زبان نه تنها برای بنای
عالم فکر(انفس)، برای ساخت جهان بینش و درک(آفاق) نیز به پدیده ای ناگزیر مبدّل می
شود که این هر دو جهان در کنار هم هسته نهایی پیوندی مفهوم- معنوی و اخلاقی – را
میان تمامی ما پدید می آورند. زبان نیرو و کنشی است، نه تنها برای ایجاد ارتباط و
حدیث نفس، بلکه برای درک وضعیت و جهت یابی در جهان هستی. زبان روحی است که جسمیت
یافته. سکوت و گنگی کشنده و انزوای جانکاهی که تجربه می کنیم، سرانجام زبان در هم
می شکند. و این آفرینش افقهای هر چه گسترده تر ارتباط میان انسانها که اکنون تمامی
بشریت را در بر گرفته، ما را به ضرورتی درونی و اجتناب نا پذیر فرا می خواند تا
بینش ارتباط را به مفهوم پیوند میان انسانها، پرورش دهیم و محترم بداریم. نیازی به
جستجوی کلام نیست، کلام در درون ما نهفته است.(44)

اندیشه باید خود با فهم نقادانه ی رابطه ی بیان زبانی
با شمّ عمیقتر و پایدارتر انسان، همراه شده باشد. نیروی انگیزنده زبان است که می
گیرد، می لرزاند، دگرگون می سازد و از این رهگذر انسان را انسان می کند. زبان چه
به گفته در آید و چه خاموش بماند، تنها خصیصه راستین انسانی است. بدین لحاظ زبان
به مثابه نیروی کلیت ها (power of universal)، در ما
به ودیعه گذاشته شده است، تا از محیط اطراف خود فراتر رویم و مالک جهانی برای خود
باشیم. به این ترتیب ما با الحاق نیروی از پی آینده و حجیمتر زبان، به حالتی از
سیلان جهانی پا می نهیم. و برای چنین امری تنها یک منشاء و منبع وجود دارد که
همانا ماهیت ذهن است.»